تبلیغات
بچه + - مطالب اردیبهشت 1391

بچه +

دلم خواب اصحاب کهف میخواد درآغوشت ....

دل نوشته های من ...


عشق

وفتی که بیا و ازوفایت بگذر

از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم 

*                      

*

*

کاش یه پرنده بودی و من واسه تو دونه بودم

شک ندارم اون موقع هم اینجوری دیوونه بودم

کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر میشدم

یه بار نگا میکردی و اون موقع پر پر میشدم

*

*

*

شبی گفتی نداری دوست مرا 

نمیدانی که من شب چه کردم 

خوشا بر حال ان چشمی که ان را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

*

*

*

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

*

*

*

حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت

یک اسمان اشک ان شب در کوچه پاشیده بودم

هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز 

رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم

*

*

*

تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته 

تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته

تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم

تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم

*

*

*

می توان در قلب های بی فروغ 

لحظه ای برق زد و خورشید شد

می توان در غربت داغ کویر 

ان ابری که میبارید شد

*

*

*

چه میشود تو صدایم کنی به لهجه موج

به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی

در انتظار چه خالیست جای چشمانت

*

*

*

تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه

کاشکی به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت

یا که دلت عشق منو اول عشقاش میگذاشت

*

*

*

رویای من همیشه به یاد تو سبز بود

رفتی و حرفی از غم رویا نمیشود

رفتی و دل میان گلستان غریب ماند

دیگر بهار محو تماشا نمیشود

*

*

*

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم 

و تو بی ان که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا * تا کی * برای چه

*

*

*

من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی ما قشنگ ارزوهایت دعا کردم

*

*

*

چه میشد گر دل اشفته من 

هر چشم تو عادت نمی کرد

و ای کاش از نخست ان چشم هایت 

مرا اواره غربت نمی کرد

*

*

*

تو را ان قدر در دل میسرایم

که دل یعنی تو را زیبا سرودن

فدای تو شقیق احساس

و رویای بی اغاز سرودن

*

*

*

و حالا انتهای کوچه ی شعر 

منم با انتظاری مبهم و زرد

ولی ای کاش جادوی نگاهت

غزل های مرا غارت نمیکرد



طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
برچسب ها:داستان عشقی+داستان غمگین+عشق وعاشق،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

نفرت
نفرت

آه ای ابر بهاری مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن


این گران باری که بر دل می برم

هم تو می دانی چه مشکل می بریم


هستی ام در پای آن سرمست رفت

آه ای یاران دلم از دست رفت


انتهای هرچه رسوایی منم

عاشق شب های تنهایی منم


بارهابا لاله صحبت کرده ام

بارها با ماه خلوت کرده ام


فکر من از آسمان آبی تر است

روح من با عشق عنابی تر است


من سر هر کوچه یاهو میزدم

پیش پای عشق زانو میزدم


آه!آه!ای شاعران نسترن

گل به گل داغ است کتف شعر من


با جدایی خو گرفتن مشکل است

از شقایق رو گرفتن مشکل است


او شبی آمد ... مرا دیوانه کرد

او مرا یک باغ بی پروانه کرد


شوخ چشمست و دلم در بند اوست

هرچه هست از چشم پرنیرنگ اوست


دل مرید کیش اشراقیش شد

دل اسیر ایها الساقیش شد


او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساسات نزدیک سبز بلبل است


او که با آیینه ها مانوس بود

چشم او یک کاسه اقیانوس بود


در نگاهش آسمانی راز داشت

کهکشان در کهکشان اعجاز داشت


آمد از نه توی جنگل راز

آمد از آنسوی پرچین نیاز


آمد از دردش پرم کرد و گذشت

در وفا سیلی خورم کرد و گذشت


مثل شمع بزمی آبم کرد و رفت

عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت


این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم پرستی کردنم

 

ای دلم...زهر جدایی را بخور

چوب عمری باوفایی را بخور


 

ای دلم ...دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت


من که گفتم این بهار افسرده نیست

من که گفتم این پرستو مرده نیست


وه...عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل






طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
برچسب ها:داستان عشقی+نفرت+ داستان،
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 02:42 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

چیکارکه نکردی بامن...
اشک

امشب که زخم های دلم گریه می کند

تنها ولی برای دلم گریه می کند

هم اشک ها به گریه مجالی نمی دهند

هم زخم ها به جای دلم گریه می کند

در این سکوت غم زده فریاد بی کسیست

پیوسته با صدای دلم گریه می کند

دیگر به خاطرات تو دلخوش نمی شوم

هر چند که پا به پای دلم گریه می کنند

بر من مگیر خورده که دلدادگان شهر

هرشب به های های دلم گریه می کنند

کار من از طبیب گذشته ست و دشمنان

بر درد بی دوای دلم گریه می کنند

حالا که عشق بود و نبود مرا گرفت

پیر و جوان برای دلم گریه می کنند

آب از سرم گذشته واین تکه ابر ها

دارند در عزای دلم گریه می کنند

فریاد عشق می شوم و شاعران شهر

شب ها در انزوای دلم گریه می کنند






طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
برچسب ها:داستان عشقی+داستان غمگین + عشق وعاشقی،
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 02:26 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه