تبلیغات
بچه + - مطالب تیر 1391

بچه +

دلم خواب اصحاب کهف میخواد درآغوشت ....

عروسک بافتنی
عروسک بافتنی
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد 
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام




طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

بهترین روززندگی
تلت
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری




طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

هیچوقت زود قضاوت نکن
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

دختر و پیرمرد
دختر
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!




طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

شکلات

عشق

با یه شکلات شروع شد.

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات

گذاشت تو دست من.من بچه بودم اونم بچه بود.

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد.

دید که منو میشناسه.خندیدم.گفت دوستیم گفتم دوست دوست.گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره.

گفت تا مرگ.خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت

باشه تا پس از مرگ.

گفتم نه نه نه تا نداره.گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده

میشن.باز هم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم.

خندیدمو گفتم تو براش تا هرجا

که دلت میخواد یه تا بزار.اما من اصلا براش تا نمیزارم.نگام کرد نگاش کردم

باور نمیکرد.

میدونستم اون میخواست حتما دوستیه ما تا داشته باشه دوستیه

بدون تا رو نمیفهمید.گفت بیا بر دوستیمون یه نشونه بزاریم.

گفتم باشه تو بزار.

گفت

شکلات.هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من.باشه؟

گفتم

باشه.هربار یه شکلات میزاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست.

من تندی شکلاتمو باز میکردمو میزاشتم تو دهنمو تند تند میمکیدم.میگفت تو

دوست شکموی منی و شکلاتشو میزاشت توی صندوقچه ی قشنگ.صندوقش

پر از شکلات شده بود.

هیچ کدومشو نمیخورد.گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه

ها بخورن اونوقت چیکار میکنی؟گفت مواظبشون هستم.میگفت میخوام

نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو

میگفتم نه نه نه تا نه.دوستی که تا نداره.۱سال ۲ سال ۴سال ۷سال ۱۰سال

۲۰سالش شده.

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.اون اومده تا امشب خداحافظی

کنه میخواد بره.بره اون دور دورا.میگه میرم اما زود بر میگردم.من که میدونم میره

و بر نمیگرده.یادش رفت شکلات به من بده.من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم

کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش

اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.یادش رفته بود که صندوقی داره برای

شکلاتاش.

هر دو تا رو خورد.خندیدم میدونستم دوستیه من تا نداره میدونستم

دوستیه اون تا داره مثل همیشه

.خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون

هیچکدومشو نخورده.

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟!





طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
[ سه شنبه 27 تیر 1391 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

خواستگاری

خواستگاری

17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم

 که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.

اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود

هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد

ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم

 چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت

 تا

اینکه رفتارواخلاق رضا تغییر کرد ومتفاوت

 کمتر به من سر می زد وهر بار که به خونشون

  می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و

 از خونه بیرون می رفت...

دیگه اون عشق و علاقه رو تو وجودش نمی دیدم

 هر بارم ازش می پرسیدم مفهوم کارهاش چیه ؟

 از جواب دادن تفره می رفت و منکر تغییر رفتارش می شد

 موضوع رو با پدر و مادرم در میون گذاشتم

 ولی اون ها جدی نمی گرفتن وحتی باور نمی کردن

 هر طور که بود وبه هر سختی که بود روزهامو سپری میکردم

 تا یکی از روز ها که به خاطر موضوعی به

 خونمون امده بود تصادفی با یکی از

  اشناهای دورمون که رئیس کلانتری

 یکی از استان هاست(و ما بهشون میگیم عمو )روبرو و اشنا شدن

و یکباره تمام چیز هایی که من و خانواده ام

 متوجه نشدیم رو فهمید و با پدرم در میون گذاشت

 تازه پدرم متوجه شد که من دروغ نمی گم ...من ناز نمی کنم ...

من نمی خوام جلب توجه کنم

 بله عموم متوجه شد که رضا  اعتیاد داره و

  با تحقیقات عموم و همکاراش متوجه شدیم که

 یه دختر فراری رو هم عقد موقت کرده

وخرید و.فروش مواد هم از کارای جدیدشه

 شنیدن این حرف ها واسم خیلی سخت بود

  رضا و این همه خلاف ........... نه

زن دوم ....نه ...........بچه .....وای

 اون دختر به خاطر اینکه رضا اونو

  رها نکنه  سریعا بچه دار شد.

سه سال طول کشید تا بتونم ازش جدا شم .

سه سال تمام پله های دادگاهو پایین و بالا رفتم

 تا تونستم خودم راحت کنم

خیلی بهم سخت گذشت رضا به طلاق رضایت نمی داد

می گفت بهم علاقه داره و......

 با تهدید های عموم وبخشیدن مهریه ام بعد

 از3 سا ل عذاب و سختی وآزار تونستم ازش جدا شم.

الان چند سالی از اون ماجرا می گذره و

 رضا صاحب 2 فرزند شده.

ومن هم با کمک خانوادم ودوستان تونستم از

این حال و هوا بیرون بیام و زندگیه عادیمو ادامه بدم.



[ سه شنبه 27 تیر 1391 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه