تبلیغات
بچه + - مطالب مهر 1391

بچه +

دلم خواب اصحاب کهف میخواد درآغوشت ....

پنجره
تمام تنش را سرما فراگرفته بود ولی نمی توانست از پنجره دل بکند..به برفهایی خیره شده بود که مثل اکلیل از آسمان روی سنگ فرش حیاط خانه می بارید.خانه ای که گویی سالهاست متروک و دست نخورده است..و به پنجره ای نگاه میکرد که مدتها با آن  زندگی کرده بود و خاطره داشت.پنجره ای که زمانی نه چندان دور به راحتی به رویش لبخند میزد ولی حالا پشت چندین ساختمان بزرگ پنهان شده بود و انگار قصد داشت با پنهان کردن نیمی از خود در پشت این دیوارهای سنگی دخترک را دلخون تر از همیشه کند..چراغ اتاقی که به این پنجره تعلق داشت زمانی که زندگی این دختر به آن وابسته بود خیلی زود خاموش میشد ولی حالا چندوقتی بود که انگار عاشق شب نشینی و سرمستی های شبانه شده بود.. دستانش را به حالت ضربدر روی دوتا بازوهایش گذاشت و کمی آنها را نوازش کرد تا شاید سرمای درونش آرام شود ولی فایده ای نداشت.دست راستش را روی قلبش  و لبهایش را روی تصویر آن پنجره در قاب شیشه ی اتاقش گذاشت.چشمانش را بست و آرام آن پنجره را بوسید..





طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

کینه از دریا

با چشمانی پر از اشک نگاهی به محوطه ی هتل انداخت و به سمت ساحل حرکت کرد.انگار تمام غم دنیا در وجودش رخنه کرده بود.از نظر او دیگر هیچ چیز دوست داشتنی نبود..سگ سفیدش را در آغوش گرفت و با قدم هایی آرام خود را به ساحل سنگی رساند.روی یکی از سنگها دورتر از تمام آدم های اطرافش نشست و در حالیکه سگش را نوازش میکرد به دریا خیره شد... ... .. .   .   دوباره خاطرات برایش زنده شد :

""پسری را دید که روی شن های کنار دریا زانو بغل گرفته بود و سگ سفید و بازیگوشش را نگاه میکرد که یک لحظه آرام نبود و دائم به اینطرف و آنطرف میرفت.. دختری را دید که تنها از پله ها پایین آمد و خود را از قسمت ساحل سنگی به شن ها رساند و با دیدن پسری که آنجا تنها نشسته بود لحظه ای تردید کرد ولی بعد از مکث کوتاهی خود را به دریا نزدیک کرد و خیلی دورتر از آن پسر ایستاد و به افق خیره شد.. پسر را دید که متوجه دختر شد و لحظه ای به او خیره شد.گویی محو چهره ی معمولی ولی جذاب دختر شده بود.. دختر را دید که سنگینی نگاه پسر را حس کرد و سمت او برگشت و لبخندی زد و دوباره چشم به دریا دوخت.. پسر را دید که چشم از صورت دختر برداشت و سر سگش را در آغوش گرفت.انگار در گوشش چیزی میگفت.. دختر را دید که لحظه ای سر به زیر انداخت و بعد نگاهی گذرا به پسر انداخت و به سمت پله ها رفت.. پسر را دید که کنار سگش قرار گرفت.خم شد و به دختر اشاره کرد و بلافاصله سگش دوید و به سمت دختر رفت.دست دختر را لیس زد و جلوی پای او نشست و دمش را تکان داد.. پسر را دید که به دختر نزدیک شد و حرفهایی بینشان رد و بدل شد و دختر دستش را روی سر سگ بازیگوش او کشید و بعد هردو به سمت ساحل برگشتند و با اندکی فاصله از دریا روی شن ها قدم میزدند.. بعد هردو را دید که کم کم تصویرشان محو میشد... .. . ""

از جا برخاست و از پله های سنگی پایین رفت(درست مثل آن روز) و بعد به سمت ساحل رفت و روی شن های کنار دریا نشست و زانوهایش را بغل گرفت(درست مثل آن روز که پسر نشسته بود)..نگاهی به سگ بازیگوشش انداخت (که مثل آن روز به وجد آمده بود و یک لحظه آرام نمیشد و دائم بازیگوشی میکرد)..دوباره به افق خیره شد.به جایی که سال پیش با دیدنش احساس کرد جدایی هیچ معنایی ندارد.چرا که آسمان و دریا در آنجا به یکدیگر میرسند ...ولی چرا او اینک تنها بود؟

...او از دریا کینه به دل داشت..چرا که عشقش را از او جدا کرده و در خود پنهان کرده بود!





طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

سوتفاهم رومانتیک

با دلی داغون کنار درخت سرو ایستاده بود و بازوهایش را در دست گرفته بود.بغضی را که ساعت ها اسیر کرده بود آزاد کرد و به اشک هایش اجازه داد تا از گونه هایش پایین بروند و همراه با قطره های باران به لب تشنه ی زمین برسند..

او را دید که شیشه ی مشروبش را برای چندمین بار پر کرد و بدون توجه به او به سلامتی دختری که کنارش زیر آلاچیق ایستاده بود ودکای داخل آن را سرکشید و به او توجهی نداشت که چگونه از حجم سنگین نگاه های کثیفی که خیره نگاهش می کنند عذاب میکشد..

چرا اینطوری شد؟

. .  .  روزی آنقدر غیرت داشت که او را محکم در آغوشش میگرفت که حتی قطره های باران بدن او را نوازش نکنند ولی حالا ... آنقدر بی غیرت شده است که او تنها زیر باران خیس شده و وقتی با تمنا چشم به او می دوزد  که برای نگاه های کثیفی که به او خیره شده اند از خود عکس العملی نشان بدهد بی تفاوت شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید:

هر جور راحتی !!

 

.. .  شنل سردش را از روی نیمکت برداشت و پوشید و برای آخرین بار به چهره ی او که سرمست بود نگاه کرد.چقدر دلش برای دیدن نجابت این صورت تنگ شده است .. پله های کوتاه را پایین آمد و از در باغ خارج شد و برای همیشه روی این سوتفاهم رومانتیک سرپوش گذاشت






طبقه بندی: مطالب عاشقانه،
[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ امیررضا ... ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه